تبلیغات
♂❤♂EXO couples fanfictions - sudden LOVE PART 1
 
♂❤♂EXO couples fanfictions
【We aRe ONE We aRe EX♡L】
 
 
1394/04/24 :: نویسنده : ZaH Ra

 
اینم اولین آپم از فیکsudden LOVE

راستش این اولین فیکیه ک نوشتم

ینی: اولین فیکی که تو عمرم نوشتم

وااس همون خوشحال میشم با نظراتون کمکم کنین

چون واقعا برام مهمن

تو این فیک سعی می کنم از همه کاپلا استفاده کنم

ولی بیشتر هونهان و چانبک به چشم میخوره

من این فیکو با توجه به نظرای شما پیش می برم

نظر تک تک خواننده هامون واسم مهمه

پس خوبه بعد خوندن هر قسمتش واسم کامنت بزارین

حالا همه باهام بپریم ادامه پارت اول خخخ

کومایو چینگوهاا

admin ZAHRA

اداااااااامه

از دید بکهیون

صبح زوود باصدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم گیشیمو دیدم لوهان پنج بار بهم زنگ زده بووود اینبار گوشیم زنگ خوورد بازم لووهان بوود گوشیرو برداشتم

لوهان: بکی اخرش بیدارت کردمااااا روز اول مدرسه می خواستی باز دیر بمونی

-مرسی چینگو اصن متوجه هشدار ساعتم نشده بودم

لوهان:باش پاشو اماده شو بیام باهم بریم مدرسه راسی صبونه داری یا بخرم واست

خندیدم : نه مامان جون دستت درد نکنه

رفتم دوش گرفتمو اومدم لباسامو پوشیدمو رفتم پایین همین که می خواستم یخجالو باز کنم و یه چیزایی درس کنم زنگ خورد رفتمو در و باز کردم لوهان مثل همیشه با قیافه ی خندوون روبه روم وایستاد بوود مثل همیشه یه لبخند گنده صورتش بووود اومد تووو

-سلام رفیق چه خبر ممنون که بیدارم کردی وگرنه دیر می موندم

لوهان: خو می دونستم بابات خونه نیس توام که خوابت خیلی سنگینه بمب بترکه بیدار نمی شه گفتم حداقل من بیدارت کنم همین که حرف می زد رفت به طرف یخچالو کمی وسایل برداشت و واسم صبحونه درس کرد و من شروع به خوردن صبحونه کردم اشپزی لوهان واقعا حرف نداشت

از دید لوهان

دلم واقعا واسه بکی می سوخت مامانش که خیلی سال ها پیش مرده بود و از دار دنیا بکی فقط پدرشو داشت که اونم بعد ورشکست شدن شرکتشون مجبور شد برای گذروندن زندگیش و ادامه تحصیل بکی کارهای دیگه انجام بده واس همون بیشتر اوقات مشغول سفر بوود اولا هر هفته دو سه بار به بکی سر مس زد ولی این مدت کم کم بیشتر بوود تا دی که یه ماه بوود بکی خونه تنها بوود و پدرشو ندیده بوود ناراحتی بکی رو می تونستم حس کنم چون همون بکی اول نبود همون بکی که اونقدر حرف می زد که ادم کلافه می شد از دستش حالا دیگه افسرده شده بود تنهایی واسش اثر کرده بوود

بکی صبحونشو و خورد و کتشو براداشت و به طرف مدرسه راه افتادیم از خونه بکی تا مدرسه خیلی بووود

-بکی میگم نظرت چیه بیای خونه ماااا از اینجا تا مدرسه خیلی راهه هر روز می تونیم با هم بریم مدرسه نزدیکتره

بکی: نه لوهان مرسی من تو رو درک می کنم می دونم که مامانت خوشش نمیاد حتی تو با کسی دوست باشی چه برسه به دوستت بیاد خونتون

از دید بکی

خانواده ی لوهان واقعا مقرراتی بودن واس پدر مادرش تنها هدفشون دکتر شدن تنها پسرشون بوود دلم واس لووهان می سوخت که همچین خانواده ای داشت دلم واس خودمم می سوخت خانواده ای ندارم

واقعا لوهان بهترین دوستم بود همه مواقع پیشم بووود خیلی خوشحال بودم که همچین دوستی داشتم

-لوهان امسال ما دیگه یه سال بالایی هستیم و دانش اموزای جدید میان به جای ما .....

لوهان خندید و گفت: اره خیلی خوشحالم که دیگه کسی نمی تونه مثله دخترا باهام رفتار کنه و خندید

لوهان واقعا خوشگل بوود عین دخترا بووود ینی از دخترم خوشگلتر بوود منم ازش کم نداشتم هاا ولی این موضوع هر دومونه اذیت می کرد که مدرسه همه بهمون گیر می دادن ولی امسال دیگه یه سال پایینی از ما بوود ما برا اونا سونبه بودیم

خلاصه رسیدیم مدرسه حیات مدرسه خیلی شلوغ بووود بعضی از سال پایینی ها با خانواده هاشون اومده بودن واقعا مثله بچه بودن

منو و لوهان مشغول مسخره کردن و خندیدن اونا بودیم که یکی از دخترای همکلاسمون لوهانو صدا زد لوهاان درسش تو مدرسه یک بود واس همون همه ازش سوال می پرسیدن لوهان سرش با اونا مشغول بود منم رو نیمکت نشستمو با گوشیم ور می رفتم که یهو یه سایه روم احساس کردم انگار یه خرس جلوم بوود سرمو بالا بردم یه پسر با قیافه ی مشکوک و موهای مشکی و با هیکل خیلی بزرگ جلوم واستاده بود بلند شدم می خواستم که از کنارش رد شم دستشو جلوم گرفت از مدل کتش می تونستم بغهمم که از ما کوچکتر بوود

پسر: خوشگله داری کجا میری هنوز باهات کار دارم ببینم تو دختری یا پسر هاااااا

همین که می خواستم یکی بکوبم صورتش لوهان بازو ی پسره رو گرفتو پشتش برد(پشت پسره برده از این صحنه دیدین دیگه تو فیلما می دونین چی می خوام بگم) بازوشو بیشتر فشار می داد و پسر داد کشید : ولم کن

لوهان: خجالت نمی کشی به یه سال بالایی از خودت گیر می ید و اذیتش می کنی

معلوم بود پسره از اون پسرای زورگو بوووود دستشو از دست لوهان ازاد کرد و برگشت طرف لوهان با دیدن لوهان چشاش برق زد : نکنه اشتباه گرفتم خوشگلم تو از دوستتم خوشگل تری

همین که لوهان دستشو بالا برد یه سیلی به پسره بزنه یه دسته دیگه جلوی دست لوهان گرفت و با صدای کلفتی گفت: پارک چانیول از روز اول داری چیکار مکنی دعوا رامی ندازی باز؟

چانیول: دو تا پسر دختر نمای جیگر پیدا کردم گفتم شاید تونستم که ....

سهون نذاش حرفشو بزنه و یه مشت محکم زد تو صورت چانیول : ببخشید رفیق باید حالت جا می اومد

سهون به طرف منو و لوهان برگشت یه چند ثانیه ای داشت با بهت به لوهان نگاه کرد و بعد عذر خواهی کرد و دست چانیولو گرفتو از اونجا دور شدن

منو و لوهانم که سر جامون خشکمون زده بود معلوم بوود که چانیول پسر عوضیه ولی سهون نه از هیکلشون هم که معلوم چن سالی رد شدن که الان از ما کوچیکترن خلاصه مراسم خوشامد گویی تموم شدو رفتیم کلاس .کلاس جدیدمون روبه رو کلاس ساله پیشمون بود جلوی در کلاس ایستاده بودمو داشتم به کلاس قدیمیمون نگا می کردم که لوهان با مشت زد به بازوم

-هی داری چیکار میکنی دردم گرفت

لوهان که روش طرف کلاس خودمون بود گفت: احمق نمی بینی اون پسر قلدره چطوری داره از تو کلاس بهت نگا میکنه خیل یاروم سرمو پایین انداختمو سر جام نشستم تو کلاس صندلی ها جوری چیده شده بوود که من مستقیما می تونستم کلاس روبه رو ببینم و حتی اون پسره چانیول و دوستش هم که مستقیما معرض دیدم بوود هفته ها می گذشت من همچنان تو خونمون تنها بودم و از پدرم خبری نبوود و لوهانم مثله همیشه پیشم بوود ولی بعد یه مدتی درسامون واقعا سنگین شده بودن و تنها می تونستیم همدیگرو تو مدرسه ببینیم اونم که همیشه لوهان مشغول بوووود

دومین ماه مدرسه بوود که درسامون خیلی سخت بودن ساعت 3 از مدرسه رسیدم خونه فردا یه امتحان مهم داشتیم ولی من کلی اشکال داشتم حتی نمی تونستم مطلبو درک گوشیمو برداشتمو به لوهان زنگ زدم مامانش گوشیشو جواب داد واقعا برا اون لحظه دم خیلی واس لوهان می سوخت

-الو سلام اجووما

مامانش: سلام شما؟

-من هم کلاسیه لوهان می خواستم ...

نذاش ادامه بدم: لوهان فعلا سرش شلوغه فردا امتحان داره و داره درس می خونه گوشیش دست منه

-اها منم واس همون امتحان زنگ زده بودم اشکال هامو ازش بپرسم

یه لحظه غرورو تو صدای مامان لوهان احساس کردم و خندیدم

-باش بذار لوهانو صدا کنم بیاد باهات حرف بزنه

لوهان: سلام بکی چه خبر چی کار می کنی پسر؟

-خندیدم:حبس خوش میگذره بهت رفیق

لوهان با عصابانیت: بسهههههههههههههههههه بکهیون مسخرم نکن که سرم داره میترکه راسی کار خاصی داشتی؟

-عیبی نداره هیچی بابا چن تا اشکال داشتم می خواستم بیام بهم بگی میشه؟

لوهان: اشکال؟ ینی خوندی که اشکال داری؟

-خخخخخ نه اشکالم اونجاس که هیچی حالیم نمیشه و خندید

لوهانم خندید و گفت : باش بیا واست توضیح میدم

گوشیرو قطع کردم و راه افتادم خونشون زیادی دور نبوود 20 دقیقه بعد جلو در بودم بدون اینکه زنگو بزنم لوهان در و باز کرد

-پشت در نشسته بودی منتظرم بودی

لوهان:نه از پنجره سره کوچه دیدمت بیا تو

رفتم تو

-مامانت نیس

لوهان خندید : نه اتاقشه بیا بریم اتاق من چیزی که نمی خوری

به طرف اتاق لوهان رفتیم و سر میز مطالعه لوهان نشستم لوهان واس خودش صندلی اورد و پیشم نشست: خب کجا مشکل داری و خندید

-لوهان نخند می دونی که من فقط این درس مشکل دارم بقیه رو از توام خوبتر بلدم

هیچی دیگه لوهان خیلی دقیق درسو هم توضیح داد ساعت 7 بووود که کارمون تموم شد و من دیگه اماده ی رفتن شدم

لوهان: بکی کاش امشبو اینجا می خوابیدی فردا باهم می فرتیم

-نه من برم همین که وقتتو گرفتم بسمه فعلن بااای فردا همو می بینیم

از اتاق لوهان رفتم و بیرون و رفتم پایین مامان لوهانو دیدم که داره اشپزی می کنه

-خانم ببخشید که زحمت دادم خداحافظ

مامانش: به سلامت بکی جاااااان و بهم لبخند زد مامان لوهان خیلی خوشگل بوود ولی فقط اخلاقش یکم مشکل داشت

تو راه خونه داشتم مطالبو مرور می کردم که یهو از یه کوچه تاریک بن بست صدای ناله یه پسرو شنیدم صداش اشنا بووود صدای کلفتی داشت به طرفش رفتم خیلی اشنا بوود به طرفش دویدم: چانیول پارک پانیول تو اینجا چیکار میکنی ؟

با تعجب داشتم بهش نگا می کردم صورتش پر از خون بوود معلوم بود که کتک خورده بلندش کردمو بردمش خونه خودم چون ادرس خونشو نمی دونستم تا خونه کولش کرده بودم واقعا مثله خرس وزن داشت خیلی سنگین بووود رسیدیم خونه روی کاناپه سه نفره جلو تلوزیون خوابوندمش واقعا دلم براش می سوخت زوود رفتم دستمالو و اب اوردم و صورتو و دستاشو. پاک کردم لباساش خونی بودن و پاره شده بودن رفتم از لباسای خودم واسش اوردم خندم میگرفت وقتی چانی رو تو لباسای خودم تصور میکردم رفتم لباسارو اوردم واقعا یه حس عجیبی داشتم خجالت میکشیدم لباسارو بپوشونمش ولی با هزار تلاش تونستم لباساشو براش عوض کنم بلوزم اندازش بود ولی شلوارم واسش واقعا خنده دار شده بود شلوار من واس چانی مثه شلوارک بووود بعد اینکه لباسای خونیشو انداختم دوور اومدو اشپزخونه که واسش یه چیزی بپزم ولی من اشپزی بلد نبودم خودمم که فقط رامن اماده می خوردم خلاصه تصمیم گرفتم واس هردو مومن رامن درس کنم رامنارو درس کردم و میزو اماده کردم میخواستم برم چانی رو بیدار کنم که صدای ناله هاشو شنیدم فهمیدم که خیلی درد داره دلم واسش سووخت واسش اب و قرص پیدا کردم و روبهرو مبل روی میز نشستم اروم داشتم اسمشو صدا می کردم که یهو چشماشو باز کرد

از دید چانیی

تو اتاقم نشسته بودم همه ی فکرو خیالم بکهیون بووود واقعا حس عجیبی بهش داشتم ولی ازش خجالت هم می کشیدم به خاطر رفتارم تو اولین روووز مدرسه واقعا هدفم یه اونجووور چیزایی نبود قاطی کرده بودم فقط می خواستم باهاش حرف بزنم فقط می خواستم صداشو بشنوم چون من بکی رو چند بار بیرون دیده بودم ولی هیچوقت نتونسته بودم باهاش حرف بزنم همیشه خجالت میکشیدم ازش بعد از اون برخوردم هم خیلی بیشتر ازش خجالت کشیدم حتی از اون موقه ازش عذرخواهی هم نکرده بودم روی تختم نشسته بودم داشتم به اینا فک می کردم به حس عجیبی که نسبت به بکی داشتم خندم می اومد همینکه داشتم اروم می خندیدم کااای وارد اتاقم شد من با 5 نفر از دوستام (من و کای و سهون و تاعو و کریس) تو یه خونه زندگی میکردیم و اولا هممون به یه مدرسه می رفتیم ولی حالا منو سهون از اونیکیا جدا شدیم به اصرار من ولی خونه ماله کااای بوود پس همه کاره بوود هر چی می گفت باید انجام میدادیم من که پدر مادری نداشتم واس همون جای دیگه ای نبوود که بتونم برم بقیه هم مشکلاتی مثله من داشتن خلاصه وقتی کای اومد تو فهمیدم که مثله همیشه مست کرده رفتم بیرون دیدم همه نشستن و بغل دستشونم چندتا دختر نشسته معلووم بوود که دخترا از اوناش بووود 

کای: چانی بیا بشین امشب قراره این دختر خانوما بهمون حال بدن

واقعا حالم از کای به هم می خورد : کای واقعا حالت خوب نیس میگم منو ول کنین برم من اینکاره نیستم ولی کای به زووور اصرار داشت که منم دخیل کنه ولی من نمی خواستم از قیافه کای معلوووم بود که کیونگسو باز بهش محل نذاشته که اینجوری مست کرده حالش اصلا خوب نبووووود یه جوری درکش می کردم خلاصه بعد کلی جر و بحث کای شروع کرد به زدن من ولی من بهش جواب نمی دادم خلاصه بعد کلی کتک خوردن از کاااااااااااای حالم خیلی بد بود رفتم بیرون و داشتم از شدت درد غش میکردم اخرین چیزی که یادم می اومد این بود که تو یه کوچه افتادم زمین ........... هنوووز خیلی درد داشتم احساس کردم یکی داره با صدای ملایم صدام میکنه چشمامو باز کردم و دیدم بکهیون روبه روم نشسته





نوع مطلب : FIC: sudden LOVE، 
برچسب ها : فیک های اکسو، داستان های اکسو، فیک های هونهانی، بهترین فیک ها درباره ی اکسو، جذابترین فیک های اکسو، فیک های بکیول، جالب ترین فیک های اکسو،
لینک های مرتبط :


1396/07/1 09:26
Howdy! Someone in my Facebook group shared this website with us
so I came to check it out. I'm definitely loving the information. I'm
book-marking and will be tweeting this to my followers!
Terrific blog and wonderful design.
1396/06/20 11:59
من این وبسایت را از طریق پسر عمویش پیشنهاد دادم. من مطمئن نیستم که این پست از طریق او نوشته شده است، زیرا هیچکس دیگر چنین چیزی را در مورد مشکل من نمیداند.
تو شگفت انگیز هستی متشکرم!
1396/06/20 05:03
شما مطمئنا مهارت های خود را در مقاله ای که می نویسید می بینید.
عرصه امیدوار است حتی نویسندگان پرشور مانند شما که نترسید
می گویند چطور باور دارند در تمام زمانها بعد از قلب خود بروید
1396/06/20 02:38
من دوست داشتم همانطور که شما در اینجا دریافت می کنید انجام می شود.
این طرح مضر است، موضوع نویسنده شما شیک است.
با این وجود، شما فرمان می دهید خرید بیش از آن شما
آرزو می کنم زیر را تحویل دهم. ناخودآگاه به طور ناگهانی بیشتر پیش می آید
دوباره همانطور که تقریبا همان تقریبا اغلب در داخل مورد شما شما سپر این افزایش است.
1396/06/20 00:56
کالاهای عالی از شما، مرد من چیزهای شما را قبلا درک کرده ام
و شما فقط بسیار با شکوه هستید. من واقعا دوست دارم
آنچه در اینجا به دست آورده اید، واقعا شبیه چیزی است که شما بیان می کنید و نحوه ی آن
شما آن را می گوئید شما آن را لذت بخش و شما هنوز هم برای مراقبت
برای حفظ آن حساس است من نمی توانم صبر کنم تا بیشتر بخوانم
از شما این در واقع یک وب سایت فوق العاده است.
1396/06/20 00:35
اطلاعات خوب خوشبختانه من به احتمال زیاد در سایت شما قرار گرفتم
(stumbleupon) من کتاب آن را برای بعد مشخص کردم
1396/06/16 08:50
I like the helpful info you provide in your articles.

I will bookmark your blog and check again here frequently.
I'm quite sure I will learn many new stuff right here! Good luck
for the next!
1396/06/14 13:23
خیییییییییییییلی عااااااااااااالی بوووووووووووود
منتظر قسمت بعدی هستماااااااا
1396/05/14 05:02
Touche. Sound arguments. Keep up the good work.
1396/05/12 21:14
Just wish to say your article is as surprising. The clearness for
your submit is just spectacular and i can suppose you
are knowledgeable on this subject. Well together with your
permission let me to take hold of your feed to keep updated with coming near near post.
Thank you 1,000,000 and please keep up the enjoyable work.
1396/05/10 18:56
Hi Dear, are you actually visiting this site daily, if so afterward you will without doubt take fastidious know-how.
1396/05/3 19:11
Hola! I've been reading your site for some time now and
finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from
Houston Texas! Just wanted to mention keep up the excellent job!
1396/02/25 07:35
If you are going for finest contents like me, simply
go to see this site every day as it provides feature contents, thanks
1396/01/23 14:17
Hi, i think that i saw you visited my weblog so
i came to “return the favor”.I am attempting to find things to enhance my website!I
suppose its ok to use a few of your ideas!!
1396/01/11 03:06
Hello, the whole thing is going perfectly here and ofcourse every one
is sharing data, that's genuinely fine, keep up writing.
1395/12/12 15:45
عالی بود
1395/09/12 04:56
عالیه فیکت برادیدن قسمت بعدی هم بایدمث قبل اقدام کنم یامیتونم همینجا ببینم
1395/09/12 04:50
ازکاپل کایسوهم بذار اگ داری
1395/09/12 04:45
وای چه باحال بود
زودزودادامه بده
منتظرما
1395/03/22 14:18
خیلی باحال بود
مرسییییی
1394/12/25 03:56
وااااای عالی بود ادامه بدههه فایتینگ
1394/12/25 03:56
وااااای عالی بود ادامه بدههه فایتینگ
1394/12/24 19:37
عالییی بود واقعا مریسسس الی بک کوچولو، خوشم اومد کیونگ سو به کای محل نذاشت کای منت بکشه خخخخ
1394/11/2 23:53
جالب بود ادامه بده
1394/10/24 21:28
Awliiiii boooddd
1394/10/24 21:19
Awliiiii boooddd
1394/06/20 08:24
Alie...edame bde
1394/05/19 22:52
واااااااااااااااااای عااااااااااااالی بود عااااااااااااالی . حتما ادامه بده عزیزم . منتظر قسمت بعدم زودی بزار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


♂ ❤ ♂
✘سلام به بروبچ کی پایی...به وب ما خوش اومدین
این وبو فقط واس اکسو زدیم
قراره اینجا براتون فیک های پارسی اکسویی آپ کنیم
ولی به حمایتتون احتییاج داریم
لطفا با نظراتون ساپورتمون کنین
اولین نیستیم ولی میخوایم بهترین باشیم
پیج اینستای وبو هم دنبال کنین.....تا از آپدیت های وب باخبر شین
کومایو چینگو ها
instagram ID: exo_fanfiction_s

مدیر وبلاگ : ZaH Ra
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید این ماه:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل پست ها:
آخرین بازدید: