تبلیغات
♂❤♂EXO couples fanfictions - PART 1 (انتقام) REVENGE
 
♂❤♂EXO couples fanfictions
【We aRe ONE We aRe EX♡L】
 
 
1394/04/27 :: نویسنده : ZaH Ra


خب بچه ها همونطور ک قولشوو داده بودم پارت اووول فیک انتقام
خب ببخشید هر چند دیر شد
ولی چیکار کنم اخه این نت کلا با من مشکل داره خخخ
خلاصه بگم ک بهتره بعد خوندن این قسمت واسم نظر بزارین و درخواست رمز قسمت بعدی کنیین
چون قسمت بعدی رمزیه
رمزو میتونم از طریق ایمیل، اینستا، و آی دیه لاین بهتون ارسال کنم
البته بعد چن قسمت رمزا عمومی میشناااا
پس
نظر یادتون نره
راسی اگه سوتی ای چیزی باشه ببخشین منو و حتما بهم بگین
حالاااااا اداااااامه
admin ZAHRA

سال ۲۰۱۲
صب با صدای خدمتکارمون از خواب بیدار شدم
خانم پارک:اقای کیم اقای کیم....
چشامو باز کردمو و به ساعت نگا کردم ساعت ۷ صب بوود واقعا واس بیدار شدن من زوود بود تعجب کرده بودم که چرا این زن منو این موقع بیدار کرده برگشتم سمتش و با اخم بهش نگا کردم : مادرتون ازم خواست بیدارتون کنم . و گفت زود اماده شید و برید پیشش
اینو گفت و از اتاقم خارج شد واقعا مامانم چ کاری با من داشت مهم تر از همه این موقع خونه چیکار میکرد 
زود پاشدم و رفتم حموم و ی دوش گرفتم جمعا ۱۵ دیقه طول نکشید چون واقعا نمی خواستم مامانمو عصبی کنم تو اینه به خودم نگا کردم ی پسر خوشتیپ با بدن برنزه و موهای خیس قهوه ای خخخ واقعا قیافه ی خیلی جذابی داشتم زوودی موهامو خشک کردم و لباسامو تنم کردم و رفتم بیرووون از پله ها پایین میرفتم ک صدای مامانمو شنیدم ک داشت با خدمتکارا حرف میزد: میخوام همه چیز عالی باشه ادمای مهمی قراره بیان پس میخوام همه چیز عالی شه و همه چیزایی ک تو این لیست هست رو اماده کنین
و ی لیست دراز بهشون داد : صب بخیر مامان
مامانم: اووووو پسرم جونگین
بله من کیم جونگین هستم بیشتر منو با اسم کای میشناسیم دوستام کای صدام میکنن ی پسر تقریبا ۱۸ساله و شدیدا خوش قیافه و شدیدا مایه دااار.........ی زندگی واقعا عالی هر چی ک بخوام واسم فراهمه پدرم رییس یکی از بهترین شرکای تجاری کره هس ........حتی به اسم شرکتمون مدرسه ای هم تاسیس شده ک مامانم مدیرشه منم از وقتی ک وارد مقطع دبیرستان شدم به این مدرسه میرم واقعا زیر نظر مامانم تحصیل کردن سخته ولی ی چیزایشم دوست دارم حساب من تو اون مدرسه فرق داره بیشتر زورگویی و خوشگذرانی تاااااااا درس خوندن میدونین ک ...... کسی حق نداره تو اون مدرسه با من دربیافته یا به حرفام عمل نکنه خخخخ خلاصه با دوستام ی اکیپ سه نفره درس کردیم و خوش میگذروندیم زندگی رو ساده گرفته بودیم ......
مامانم: جونگین پسرم میدونی ک امروز تولدته و تو ۱۸ ساله میشی میدونی که واس تولدت خیلی وقته برنامه ریزی میکردم و خیلی ادمای مهمیو دعوت کردیم هم من و هم پدرت من والدین دوستاتم دعوت کردم واس همون فک نکنم دیگه لازم باش توام کسی دعوت کنی امروزم بمون خونه و واس شب اماده شو ک خیلی واسمون مهمه 
واقعا حرفی واس گفتن به مامانم نداشتم مثله همه ی تولدام همه چیز از قبل اماده شده بود ولی حداقل خوشحال شدم که امروز مدرسه نمیرم تعظیم کردم و از مامانم به خاطر تلاشاش تشکر کردم و رفتم اتاقم درو بستم و روی کاناپه جلو تی وی نشستم گوشیمو برداشتمو به سهون زنگ زدم: الو کای کجایی پس میمردی ی زنگ میزدی میگفتی نمیای؟
-خخخ منم خبر نداشتم نمیام 
سهون: ینی چی؟
- هیچی با تولدمه مامانم گفت بمونم خونه 
سهون: خره اونجاشو میدونم مامانت واس مامانم دعوت نامه فرستاده بوووود
-تو نمیای مگه؟
سهون: نمیدونم فک میکردم باهم ی کارایی بکنیم
-خخخخخ مامانم عمرا نمیزاره . ولی حالا بیا تو بعد مهمونی ی کارایی میکنیم راسی از کریس خبر داری 
سهون: اون اسکلم نیومده امروووووووز گوشیشم جواب نمیده 
-اوکی فعلا بای رفیق شب میبینمتون
تا ساعت ۵ یک سره اتاقم بووودم تازه میخواستم بخوابم که صدای اهنگ ملایمی رو شنیدم در اتاقمو ارووم باز کردم
مامانم:اره اره این اهنگ خوبه همه چی امادس؟.......
همینجوری مامانم دلشت با خدمتکارا حرف میزد می خواست ک همه چی دقیق باشه خودم میدونستم که این مهمونی بیشتر جنبه ی کاری داره تاااااااا تولد من ههههههه اهی کشیدمو و درو بستم به ساعت نگاه کردم نزدیکای ۶ بووود رفتم حموم و حسابی حموم کردمو و اومدم بیرون جلو ایینه نشستم موهامو خشک میکردمو و به خودم نگاه میکردم واقعا عجب پسر جذابی به بدنم نگا کردم هوهو عجبببب بدن جذابی با خودم گفتم:گی بودن همچین چیزاییم داره هااااااااا داشتم میخندیدم که گوشیم زنگ خوورد کریس بوود :الو سلام پسرتولد چه خبر نیستی؟؟
-ههههه من نیستم خره.......... گوشیتو چرا ج نمیدی؟
کریس: هه داشتم وااس شب واس تولدت نقشه میکشیدم هخخخخ
-هووووووی خیااال خام ب سرت نزه هخ اینجا از اون خبرا نیس ..... از اون دخترایی ک تو انتظارشو داری اینجا نیس ....
کریس: خو چی میشه واس پسرا نقشه میکشم هخخخخخخ
-کریس قرصاتو خوردی حالت خوبه رفیق؟
کریس همچنان داشت میحرفید و قهقه میزددد واقعا رو اعصابم بوود اهی کشیدمو و گوشیو قطع کردم و رو تخت انداختم به طرف کمد لباسام رفتم و ی کت شلوااار مشکی ک توی کاور بووود رو در اوردمو شلوارو پراهنمو تنم کردم .....
بعد از پوشیدن لباسام نزدیکه پنجره رفتم و لبه ی پنجره نشستم و ی سیگار از جیبم دراوردمو و روشنش کردم داشتم بیرون نگاه میکردم پنجره اتاقم جوری بووود که در ورودی کاملا دیده میشد میتونستم خانواده های ثروتمند و مایه داری رو ببینم ک داشت دیقه به دیقه تعدادشون زیاد میشد واقعا جوی رو ک پایین بوود رو احساس میکردم واقعا کسل کننده
اهی کشیدم و میخواستم سیگار دومم روشن کنم ک چشمم ب خانواده ای از ماشینه لوکسی پیاده شدن افتاد ......... پسری ک پشت زنی میانسال داشت ارووم قدم برمیداشت .. من اونو میشناختم ....... همون پسر ...... همونی که وقتی میدیدمش قلبم جوری میزد ک انگار داشت سینمو سوراخ میکرد همون پسری .... ک من عاشقش بووودم همونی ک باعث شد از گ/ی بودنم مطمعن شم ..... با قیافه ای متعجب داشتم بهش نگاه میکردم اون اینجا چیکار میکرد .... سریع جلو اینه رفتم و سر و وضعمو درس کردم و سریع از اتاقم خارج شدم جوری ک حتی گوشیمم یادم رفت بردارم از پله ها پایین میومدم اهنگ ملایمی ک داشت پخش میشد تپش قلبمو بیشتر میکرد ......
مادرم: اووووو پسرم ،جونگین ....
مامانمو با لبخند جلو اومد و دستامو گرفت و منو با تمام دوستاش ک اونجا حاظر بودن اشنا کرد و من فقط مقابل اونا تعظیم میکردم ازشون تشکر میکردم ...... زیر چشمی به میزی ک اون و مامانش ایستاده بودن نگاه کردم امروز واقعا زیباااااا بوود مثله همیشه زود زود مشغول خوردن بود
فلش بک: 
روی میز دونفره کنار پنجره نشسته بوود و زود زود داشت غذا می خورد مثل همیشه .... واقعا از نگاه کردنش سیر نمی شدم قیافه ی بانمکش باعث میشد قلبم در حد لالیگا تند بزنه و ناخوداگاه لبخند میزدم .....غرق نگاه کردنش بودم که سهون زد به بازوم:  هوووووی خوردی بچه رووووووو هه هه پاشیم بریم کلاااااس....
ولی من بی توجه بهش از جاام پاشدم و به طرف میزش رفتم همینطور که قدم برمیداشتم و سنگینی نگاه بقیرو احساس کردم زیر لب با خودم میگفتم; ت میتونی کای ... قوی باش امروز روزشه باید بهش بگی ..... باید بگی ک ...... عاشقشی هر چی قراره بشه بشه دیگه تو باید بگی بهش ..... همینجور داشتم به طرفش میزفتم ک با برگردوندن سرش و خیره شدن بهم با اون چشمای نازش قلبم ریخت پلاهام شل شد .....ی نفس عمیق کشیدم و صندلیه خالیرو کشیدم عقب و نشستم .....بقیه بچه ها داشتن مات و مبهوت بهمون نگاه میکردن ولی من به اونا توجهی نمیکردم: ااااااااااا میشه ..... ..یکم حرف ب...بزنیم 
از شدت استرس حتی نمیتونستم خوب حرف بزنم ولی با نگاه کردن تو چشماش احساس کردم ترسیده و ب اطرافش نگا.میکرد نگاهمو از چشماش گرفتم و به بقیه افرادی ک تو غذاخوری بودن و با تعجب داشتن بهمون نگاه میکردن نگاه کردم .... سریع از جام بلند شدم و دستشو گرفتمو به طرف در کشیدمش تا از غذا خوری خارج شدیم و به طرف انباری بردمش رفتیم تو و درو بستم و اون محکم دستشو از دستم بیرون کشید و مچشو ماااالید: ایییی دردم گرفت
-ام ب..ببخشید
-چی میخواستی بهم بگی؟
-اااااااااااا 
شجاعت چند دیقه قبلمو از دس داده بودم نمیدونستم چطوری بگم بهش که : خب اگه کاری نداری من برم بیشتر از مسخره مدرسه نشم
همین که میخواست بره مچشو از پشت گرفتم و یهو یه جمله ای دهنم در اومد که نباید میگفتم: دوستت دارم مین سوک ..... با گفتن این جمله احساس کردم الانه ک بمیرم دستام داشت میلرزید برای اولین من کیم جونگین استرس داشتم از اینکه چرا این حرفو زدم و قراره چ جوابی بهم بده
شیومین:اااااااا من گ/ی نیستم
باگفتن این اشک تو چشام حلقه کرد که حتی متوجه نشدم که شیو مین رففففففت رو زمین نشستم و زانوهامو بغل کردم انتظار هر چیزی رو داشتم ولی نه اینجووووری رک
بعد اون رووووز اصلا حال روز خوشی نداشتم ی جووور افسردگی گرفته بووودم
پایان فلش بک
هرچند اون منه خیلی رک رد کرده بووود ولی من بازم قلبم واسش میزززد واقعا این عشق بووود؟
همینجوری داشتم فکر میکردم ک یهو پدرم: جونگین بیا با کارمند جدیدمون خانم کیم اشنا شووو(خب بچه ها اسم اصلی شیومین کیم مینسوکه دیگه) جلو رفتم و پدرم دستشو رو شونم گذاشت و منو با خانم کیم اشنا کرد ... و خانم کیم رو به شیومین: اینم پسرر من می.....
-مینسوک نزاشتم حرفشو بزنه: ما میشناسیم همدیگرو و لبخند زدم ولی شیومین همچنان سرش پایین بووود 
خلااااااااااااصه پارتی همچنان ادامه داشت و منم حوصلم سر رفته بووود شدیدا..... سرمو برگردوندمو و به اینور و اونور نگا کردم ک چشمم به کریس خورد که روبه رو شیومین واستاده بوود و داشتن ی چیزایی حرف میزدن باهام میخندیدن کنجکاو شدم بدونم کریس چ چیز خنده دار و باحالی گفته که شیومین اینجوری حال میکرد اخم کردمو و به طرفشون رفتم ..... همینکه منو دیدن صحبتو قطع کردن: اااااا س..سهون ... میدونی کجاس؟چرا نیومده هنوز
کریس:نمی دونم ی زنگی بزن و بهش .....
همین داشتیم حرف میزدیم ک شیومین زد پشت کریس و ازمون دور شد و من همچنان بهش خیره بودم و کریس داشت وااس خودش حرف میزد: راسی کای میشه از اتاقت استفاده کنم
من ک داشتم به شیومین که داشت با دختر اقای .... حرف میزد نگاه میکردم و حرص میخورددم: البته ..... البته ک میتونی

.
.
.
بعد ی ساعت بود ک رو کاناپه نشسته بودم و به این و اون نگامیکردم حداقل همه ی جوری داشتن خوش میگزروندن البته به جز مننننن که واقعا حوصلم سر رفته بود
دستمو بردم تا گوشیمو درارم ولی ...... پاشدم و از پله ها بالا رفتم به طرف اتاقم تا گوشیمو بردارم ولی..... صدای ناله میومد یادم اومد ک به کریس اجازه دادم از اتاقم استفاده کنه یکم معذب شدم ولی به گوشیم احتیاج داشتم درو اروم باز کردمو وارد اتاق شدم بی سر و صدا و به طرف گوشیم رفتم ..... ولی ی صدایی که از پشتم میومد متوقفم کرد کریس اصلا متوجه ورود من نشده بووود و داشتن به کارشون ادامه میدادن: اااااااا ..اه کری.....س ... اه 
باورم نمیشد پاهام شل شد احساس گرمای شدید کردم اووون صدا .... اون صدای ی پسر بوود اوووون پسر.....اون صدا صدای شیومین بووود.
.
.
خب اینم از قسمت اول فیک انتقام امیدوارم خوشتون اومده باشه...حتما واسم نظر بزارین منتظر قسمت بعد باشین ... ررررممممممززززززییییییه




نوع مطلب : FIC: revenge، 
برچسب ها : فن فیکشن های اکسو، داستان های اکسو، داستان های هونهان، داستان های عاشقانه، داستان های غمگین، فیک، فیک انتقام،
لینک های مرتبط :


1396/07/17 00:31
من به طور روزانه برخی سایت ها و وب سایت ها را می بینم که مطالب را بخوانند
به جز این صفحه وب پست های با کیفیت را ارائه می دهد.
1396/06/14 04:03
excellent issues altogether, you just won a emblem new reader.
What might you suggest about your post that you made a few days ago?

Any certain?
1396/05/13 16:00
Hi there, its pleasant post on the topic of media print,
we all be aware of media is a great source of facts.
1396/05/10 20:09
Having read this I thought it was really informative. I
appreciate you finding the time and energy to put this informative article together.
I once again find myself personally spending way too much time
both reading and commenting. But so what, it was still worth it!
1396/04/16 19:49
We're a group of volunteers and opening a new scheme in our
community. Your web site provided us with valuable information to work on. You
have done an impressive job and our entire community will be thankful
to you.
1396/02/26 05:22
ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آیا نه حل و فصل
کاملا با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما قادر به من مؤمن متاسفانه تنها برای کوتاه در حالی که.
من با این حال کردم مشکل خود را
با جهش در منطق و شما خواهد را سادگی به پر کسانی که شکاف.
در صورتی که شما در واقع که می توانید
انجام من می بدون شک تا پایان در گم.
1396/02/25 02:51
Hi there, You have done a great job. I will definitely digg
it and personally suggest to my friends. I'm confident they will be
benefited from this website.
1396/01/22 14:32
Awesome blog! Do you have any helpful hints for aspiring writers?
I'm hoping to start my own site soon but I'm a little lost on everything.

Would you suggest starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option?
There are so many choices out there that I'm completely
overwhelmed .. Any tips? Bless you!
1395/03/21 23:50
خیلی باحال بود
مرسییییی
1395/02/22 18:48
خیییییلی باحاله.کای و شیومین؟!!!
میشه رمز قسمت دوم رو برام ایمیل کنی؟ممنون
1395/02/19 22:35
سلام ببخشید رمز میخاستم
1395/01/3 15:28
سلام عالی بود
1394/12/10 21:06
سلام چینگوی کی پاپر من ای امکانو ندارم که از طریق ایمیل و ... رمزو بگیرم میشه تو جواب نظرم رمزو بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ممنون عالیه
1394/09/21 12:54
خوب بود عزیزم رمزو برای قسمت بعد میدی لطفا؟
1394/09/11 15:54
قسمت بعد لطفا
لایک
1394/06/31 02:10
عالییییی بود عزیزم خواهششششششش قسمت بعدی رو بذار رمزشم لطففففففف کن,من منتظظظظظظظظظرما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


♂ ❤ ♂
✘سلام به بروبچ کی پایی...به وب ما خوش اومدین
این وبو فقط واس اکسو زدیم
قراره اینجا براتون فیک های پارسی اکسویی آپ کنیم
ولی به حمایتتون احتییاج داریم
لطفا با نظراتون ساپورتمون کنین
اولین نیستیم ولی میخوایم بهترین باشیم
پیج اینستای وبو هم دنبال کنین.....تا از آپدیت های وب باخبر شین
کومایو چینگو ها
instagram ID: exo_fanfiction_s

مدیر وبلاگ : ZaH Ra
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید این ماه:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل پست ها:
آخرین بازدید: