تبلیغات
♂❤♂EXO couples fanfictions - sudden LOVE PART 2
 
♂❤♂EXO couples fanfictions
【We aRe ONE We aRe EX♡L】
 
 
1394/04/27 :: نویسنده : ZaH Ra


اومدم با قسمت دوم فیک sudden LOVE هر چند هیچ نظری نبووود
ولی بازم گزاشتم واقعا من دارم دیگه ناراحت میشماااااا
هر کس میخونه اعلام وجود کنه ک منم بهتر بتونم بنویسم و آپ کنم براتون
.
حالا برین ادامه پارت دوم
admin ZAHRA
اداااااااامه
  از دید چانیول
صداشو دوس داشتم می خواستم خودمو بزنم به اون راه تا صدام کنه 
بکی: چانیول.....چانیول......بعد محکم داد زد : پااااااااارک چاااااااانیول
ترسیدم و جام پریدم چشمامو باز کردم و بهش نگا کردم باورم نمیشد فقط یه وجب از هم فاصله داشتیم به چشاش نگا میکرد بکی قیافه ی معصومی داشت
-اممممم بکی
بکی زود خودشو عقب کشید: هی ...... تو ..... دو ساعته دارم صدات میکنمااا خوابت از منم سنگین تره
-اممم ببخشید پاهامو جم کردم و نشستم و بکی هم درس روبه روم نشسته بود و زانوهاشو به زانوهام تکیه داده بود:خب حاا بگووو ببینم از کی و چرا اونهمه کتک خورده بودی؟ها؟
-ببخشید مسئله شخصی بوود
بکی بلند گفت: شخصی از جایی که من پیدات کردمو بهت رسیدم باید بهم بگی
میدونستم که بکی واقعا کنجکاوه و از روی کنجکاوی هر جووور شده می خواست بفهمه که چه اتفاقی سرم اومده ولی من واقعا خجالت می کشیدم که بهش بگم که از دخترا خوشم نمیاد واس همون کتک خوردم واقعا نمی خواستم اینجوری بگم که بکی یه فکر دیگه بکنه
داشتم واس خودم فکر می کردم که یهو چشمم به لباسام افتاد داد زدم: لباسام ....... تو ....... تو عوضشون کردی؟
بکی: چرا داد می زنی ؟ اره خب چیکار کنم لباسات کثیف بوودن 
واقعا از اینکه بکی بدنمو دیده بود خجالت می کشیدم : واقعا من دوست ندارم یکی دیگه بدنمو ببینه خیلی کاره بدی کردی خجالت نمی کشی به بدن یکی دیگه نگاه می کنی..............
از دید بکی
واقعا میخواستم بدونم کی انقدر کتکش زدده وی چانی به موضوع لباس گیر داده بود داشت مثله زنا غر می زد و تند تند حرف میزد نمی دونم چرا این همه جدی گرفته بوود منم خجالت کشیده بودم ولی منطقی نبود چون هر دومون پسر بودیم 
چانیول فقط داشت غر می زد محکم صداش زدم: چانیول میشه بس کنی ما دوتامونم پسریما مثلا 
چانیول ساکت شد و سرشو پایین انداخت:راسی نگفتی چرا کتک خوردی منو نپیچون می خوام بدونم
واقعا کنجکاو بودم بدونم چانیول از جاش بلند شدو یه دور دور مبل ها زد : پدرت باز رفته ماموریت؟
چشمام گرد شد و با تعجب داشتم بهش نگاه می کرد: ها؟ تو از کجا میدونی پدر من میره ماموریت
چانی: همینجری تصادفی فهمیدم از مدرسه .... از بچه ها
از دید چانی
نمی خواستم بگم سر چی کتک خوردم واس همون بحثو عوض کردم ولی خودمو تویه مشکل دیگه انداختم الان باید بهش یه توضیح قانع کننده می دادم 
فلش بک:
همین دوسه ماه قبل مدرسه ها بود با سهون پیاده داشتیم به طرف خونه می رفتیم و منم سرمو پایین انداخته بوودم اون موقع هایی بود که شدیدا دپرس بودم هیچکس دووروبرم نبوود به جز سهون نمیدونم چرا نمیتونستم با بقیه خووش بگذرونم اصلا حالم بد بوود کلا با دخترا حال نمیکردم تنهایی رو به بودن با دخترا ترجیح میدادم وااس همون دپرس بوودم سهون همیشه مسخرم میکرد و میگفت که شاید گی هستم واقعا از این وضعیت بدم میومد خلاصه همون روزی بوود که از گ/ی بودنم مطمعن شدم تو راه برگشت بودیم منم که حواسم به گوشیم بود سهون محکم زد به بازوووم: چانی اون پسرا رو باش عجب خوشگلن لامصبااا
-سهون خجالت نمیکشی حالا دیگه از دخترا دس ورداشتی به پسرا گیر میدی به اون دو پسری که سهون نگاه میکرد نگاه کردم واقعا زبونم بند اووومد این یه بارو واقعا به سهون حق میدادم یکی از اون پسرا با موهای طلایی با موهای طلایی و چشمای عسلی یه تی شرت قرمزی و جین پوشیده بوود که واقا بهش میومد و پسر دومم با موهای مشکی یه عینک دودی زده بوود که چشاش دیده نمیشد ولی صورت با مزه ای داشت واقعا خیلی باحال دیده می شد نمی دونستم چرا ولی قلبم خیلی تند تند میزد که یهو سهون زد به باززوم: چانی کجایی تو ها؟راه بیفت دیگه نکنه عاشق شدی پسر خخخخ
خلاصه باهم راه افتادیم و منن تا سر خیابان داشتم به اون دو پسر نگا میکردم که بعد از پیچیدم خیابوون دیگه نتونستم ببینمشون اون رووز واقعا فکرم مختل شده بوود بعد اینکه رسیدیم خونه موقع خوااب هر چه قدر هم تلاش میکردم نمیتونستم بخوابم چون اون پسرایی که تو پارک دیدیم واقعا از فکرم بیرون نمیرفتم نمی دونم چرا ولی قیافه بانمک اون پسره واقعا حالمو یه جووری میکرد قلبم تند تند میزد واس همون کنجکاو شدم که دربارش بدونم اسمشو ادرس خونشو بفهمم چن سالشه و ......
فردای اون روز یکم زوود از خواب بیدار شدمو بعد یه دووش حسابی رفتم سراغ همون پارک و رو همون نیمکتی که اون دو پسر رووووش نشسته بودن نشستم به امییید اینکه دوباره بیان اونجا ....... واقعا از منتظر موندن بدم میومد ..... هندزفری هام گوشم بوود و داشتم اهنگ گوش میدادم و به خیابوونخیره شده بودم دیگه نزدیکای ظهر شده بووود و خیابون شلوغ تر بوود منم که مثل احمقا منتظر بووودم که گوشیم زنگ خووورد سهون بووود: الو چانی کجایی تو صبحه زووود پاشدی کجا رفتی هااا واقعا زوود بیدار شدن از تو بعیده از صب کجایی تو؟
واقعا سهون مثله مامان بوود واسم ولی من خوشحال بودم که همچین دوستی دارم که نگرانمه خندم گرفت
سهون: مرض داری به چی می خندی؟
واقعا مثله مامانم شدی هااااااا ؟ مامان جون الان میام خونه خخخخ
همینجوری داشتم با سهون حرف میزدم و به طرف خونه میرفتم که صدای یهپسروو شنیدم که داشت کسی رو صدا میزد واقعا. صداش خیلی خووب بود و همین باعث شد برگردمو نگاش کنم ..... باورم نمیشد همون پسر مو مشکیه بووود واقعا خوشگل شده بووود امروز دیگه عینک نداشت اونقدر محو اون پسر بودم که متوجه نشدم سهون گوشی رو قطع کرده گوشیو جیبم گزاشتمو دنبالش کردم همون رووز بود که اسم ادرس خانواده و خیلی چیزای دیگه درباره ی بکهیون فهمیده بودم
پایان فلش بک
از دید بکی
واقعا شکه شده بودم که چانی درموردم خیلی میدونست ولی من باور نداشتم که از مدرسه همه ی اینا رو فهمیده باشه
همونجوری به چانی خیره شده بوودم که از اشپز خونه یه بوهایی اوم. سریع اشدم و رفتم اشپزخونه ... رامنی که پخته بودم کلا سوخته بوود حالا دیگه هیچی واس خوردن نداشتیم چون تنها غذایی که من بلد بودم رامن بووود داشتم اشپزخونه رو تمیز میکردم که چانی اومد اشپزخونه : اووومووووو بوی رامن سوخته میااااد؟
اره .... حالا دیگه واس خوردن هیچی نداریم 
چانی: خب یه چیز دیگه بپز 
داد زدم:مگه من زنم تنها چیزی که بلد بودم همین بووود اووونم که به خاطر تو سوووخت حالا قراره چی کوفت کنیم ها؟
چانی: خب .... خب بزار من یه چیزایی درس کنم بخوریم 
خنندیدم: مگه تو بلدی؟
چانی:واس چی میخندی الان میبینی
بعد چانی شرووع کرد به درس کردن غذا و واقعا یه سفره ی محشر واسمون درس کرد واقعا همه چیز خوشمزه دیده میشد نشستم سر میز و چانی روبه روم نشست غذا ها واقعا خوشمزه بودن: چانی دست پختت واقعا عالیه ایول فک نمی کردم یه پسر اینجوری بتونه غذا درس کنه 
چانی: چرا اخه بیشتر اشپزای حرفه ای که مردن ......
-حالا از کجا یاد گرفتی حتما مامانتم اشپزیش عالیه مگه نه؟
چانی لبخند کج و کوله ای زد; اشپزیم خووبه چون مامان ندارم من از ۱۵ سالگین تقریبا تنهایی بزرگ شدم واس همون بیشتر کارای خونه رو بلدم 
-واقعا ببخشید نمی دونستم .. خو منم بدون مامان بزرگ شدم درکت میکنم حالا چه بلایی سرشون اومده؟
چانی: تصادف کردن و هر دوشون همونجا مردن و من تو ۱۵ سالگیم بی پدر و مادر شدم ولی مامان بزرگم بعد اون همیشه مراقبم بوود و منم از اون مراقبت میکردم ... باهم زندگی میکردیم تا دو ساله پیش که شدیدا مریض شد و واس بهبودش خونمونو هم فروختیم ولی اون نتونست دوام بیاره و تقریبا ساله پیش مرد و منم از اون به بعد با تنها دوستم سهون تو خونه ی یکی از دوستامون زندگی میکنم 
-خندیدم: که از اونجام انداختنت بیروووون خخخخ
چانی: نه فک نکنم اونجوری باشه چون کای مست بوود و اصلا حالش به خودش نبود مطمعنم پشیمون میشه اونم واس خودش مشکلاتی داره اخه
- امیدوارم اونجوری شه در غیر صورت کجا قراره بمونی ... راسی دوستت مشکلش چیه؟
چانی: واقعا واس همه چیز کنجکاوی هاااا ..... کااای یه جورایی عاشق پسراس ولی به زووور نمی خواد اینو قبول کنه و هی میخواد خودشو با دخترا جووور کنه
از این حرفش واقعا شکه شدم : م....مگه میشه دو تا پسر؟ خخخخخ واقعا چرته همچین چیزی ممکنه اصلا 
همینوکه گفتم چانی یهو از جاش پاشد و شروع کرد به جمع کرد. ظرفا: حتما شده دیگه زندگیه شخصیه مردم به منو تو ربط نداره
واقعا نمی دونستم چرا اینجوری میکنه چانی زود زود میزو جمع میکرد; هی پارک چانیول دارم میخورمااا مثلا
چانی: سرد شده دیگه نخووور خودشم شبه مگه چه قدر قراره بخوری؟
واقعا نمیدونم یهو چش شده بود انگااا. از یه چیزی عصبی بووود منم هینجوری داشتم نگاش میکردم اونم ظرفارو می شست بعد اینکه کل اشپز خونه رو تمیز کرد: راسی گوشیه من کجاس میشه لباسام و گوشیمو بدی من دیگه برم
- لباسات که وضعیتشون خیلی بده از گوشیتم خبر ندارم 
چانی; باش اونوقت لباساتو میارم واست به خاطر همه چی ممنون من دیگه برم
واقعا نمیخواستم بره چون کجا قرار بووود بره ولی چانی اصرار داشت که بره منم که قرار نبوود التماسش کنم خلاصه چانی وسیالشو برداشت و رفت بیرون منم تا دم در باهاش رفتم واقعا هوای شب سرد بووود جوری که دلم به حال چانی سوخت و ......
از دید چانی
از حرف بکهیون واقعا ناراحت شده بودم حتی عصبی بودم ینی اون عشق بین دو تا پسررو درک نمی کرد می دونستم منطقی نیس ولی عشقه عشقه واس همون زوود همه جارو جم و جوور کردم و راه افتادم که برگردم خونه میدونستم فردا کای از کارش پشیمون میشه ولی نه امشب تو کوچه داشتم راه میرفتم و فک می کردم که کجا برم گوشیم که ندارم به سهون زنگ بزنم هوا هم که سرد با خودم گفتم کاااش امشب خونه بکهیون میموندم ولی اون حتی تعارفم نکرد واس همون به راهم ادامه دادم که یهو صدای پای یه نفرو شنیدم که داشت نزدیک میشد واقعا میترسیدم برگردمو نگاه کنم چون پسری مثله من تو این سرما تو این کوچه خلوت با این لباسا داشتم یواش یواش از شدت ترس و سرما میلرزیدم که یهو یه دست گرم دستمو گرفت برگشتمو دیدم که بکهیونه: میگم چانی تو این سرما این وقت شب کجا میخوای بری امشبو بیا خونه من بمون  گوشیم که نداری. ها؟
مجبور بودم قبور کنم قبول کردم و باهم به طرف خونه برمی گشتیم که یهو چشمم به کفشای بکهیون افتاد با دمپایی های خونه اومده بود بیرون خندیدم: واقعا انقدر نگرانم بودی؟
بکی: ها؟
-دمپایی هاتو میگم
بکی سرخ شد; نه خب ترسیدم دیر شه گمت کنم اینم از خوبیه ما 
بکی با مشت زد به بازوم و شروووع کرد به تند نند راه رفتن انگار داشت ازم فرار میکرد 
)خب بچه ها این قسمتم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه قسمته بعدی اتفاقات زیادی قراره بیوفته پیش به سوی قسمت بعدی و اتفاقات اصلی




نوع مطلب : FIC: sudden LOVE، 
برچسب ها : فن فیکشن های اکسو، داستان های اکسو، داستان های هونهانی، فی فیکشن های عاشقانه اکسو، فن فیکشن عشق غیر منتظره، فیک های جالب، جالب ترین و جذابترین فن فیکشن های اکسویی،
لینک های مرتبط :


1396/06/24 21:09
Howdy I am so delighted I found your website, I really found you
by error, while I was looking on Aol for something else,
Anyways I am here now and would just like to say thanks for
a remarkable post and a all round entertaining blog (I also love the theme/design), I don't have time to read it all at the moment
but I have book-marked it and also added in your
RSS feeds, so when I have time I will be back to read
a lot more, Please do keep up the excellent work.
1396/06/18 10:24
I'm very pleased to uncover this page. I need to to thank you for
your time just for this fantastic read!! I definitely
liked every little bit of it and i also have you saved as
a favorite to look at new stuff in your website.
1396/05/15 12:35
This is my first time go to see at here and i am in fact impressed to read all at
single place.
1396/04/5 18:15
Hi, Neat post. There is an issue with your web site in internet explorer, may test this?
IE nonetheless is the marketplace leader and a big section of people will leave out your great writing
because of this problem.
1396/02/19 02:03
I drop a comment each time I appreciate a article on a
blog or I have something to add to the discussion.
It is caused by the sincerness displayed in the article I looked at.
And on this post ♂❤♂EXO couples fanfictions - sudden LOVE PART 2.
I was actually excited enough to post a comment :-) I actually do have a couple of
questions for you if you tend not to mind. Could it be simply me or do some
of these remarks appear as if they are written by brain dead people?
:-P And, if you are writing at additional places, I'd like to keep up with you.

Could you list every one of all your social pages like your twitter feed, Facebook page or linkedin profile?
1396/01/25 00:39
Great post. I was checking constantly this weblog and I'm inspired!
Very helpful info particularly the ultimate section :
) I take care of such information much. I was looking for this particular info for a very lengthy time.
Thank you and best of luck.
1396/01/15 04:57
Hmm it seems like your blog ate my first comment (it was super
long) so I guess I'll just sum it up what I had written and say, I'm
thoroughly enjoying your blog. I too am an aspiring blog
writer but I'm still new to everything. Do you have any helpful hints for rookie blog writers?
I'd certainly appreciate it.
1396/01/13 09:05
Good information. Lucky me I recently found your website by
chance (stumbleupon). I've book marked it for later!
1395/03/22 14:19
عالییی بووود
تنکسسسس
1394/11/18 16:14
ممنونم.آیا می تونم تو نوشتن داستان بهت کمک کنم؟
1394/11/18 16:11
زیبا بود.ممنون.من یکی طرفدترای دیوونه ییی کره هستم...
1394/11/14 19:43
خیلی باحال من عاشق چانبک هستم قسمت بعدی رو بزار
1394/11/2 23:59
من از زوج چانی و بکی خیلی خوشم اومد مرسییییییییی
1394/09/11 15:52
خیلی چرت بود
من دوست نرگسم
نظرم برعکس نظرشه
1394/09/11 15:51
میشه قسمت های بعدی رو هم بزاری
1394/05/20 00:57
هوووووووووووو خیلی خوب بود اونی جون زودی بذار كه منتظرم . راستی چه موقع هایی میذاری?
من عاشق زوج چانبكم .
ممنون اونی جووووووووون
1394/04/31 15:04
سلام گلم داستان جذابیه
و جذابتر هم میشه ممنون و خسته نباشی
ZaH Raمرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


♂ ❤ ♂
✘سلام به بروبچ کی پایی...به وب ما خوش اومدین
این وبو فقط واس اکسو زدیم
قراره اینجا براتون فیک های پارسی اکسویی آپ کنیم
ولی به حمایتتون احتییاج داریم
لطفا با نظراتون ساپورتمون کنین
اولین نیستیم ولی میخوایم بهترین باشیم
پیج اینستای وبو هم دنبال کنین.....تا از آپدیت های وب باخبر شین
کومایو چینگو ها
instagram ID: exo_fanfiction_s

مدیر وبلاگ : ZaH Ra
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید این ماه:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل پست ها:
آخرین بازدید: