تبلیغات
♂❤♂EXO couples fanfictions - sudden LOVE PART 3
 
♂❤♂EXO couples fanfictions
【We aRe ONE We aRe EX♡L】
 
 
1394/05/1 :: نویسنده : ZaH Ra



سلااااام ... اومدم با قسمت سوم فیک sudden LOVE البته با تاخیر
واقعا ببخشید منو میدونین چیه؟
.
.
اصلا انرژی نوشتن نداشتم ... چون احساس می کردم کسی نمی خونه فیکمو واس همون نا امید شده بوووودم
ولی امروز ک فهمیدم واقعا حتی ی نفرم هست که داسی مو میخونه واقعا خوشحال شدم
پس اگه فیکمو میخونین و دوست دارینش واسم نظر بزارین تا منم بدونم ی نفرایی هستن که این فیکو میخونن
تا تلاش کنمو و زود زود آپ کنم
حالا برین ادامه پارت سوووووووم
admin ZAHRA

از دید چانی
_واقعا که لجبازی پارک چانیول ... همه چیو زود به خودت میگیری مگه من بهت چی گفنم مثه بچه ها قهر میکنی ..... نه گوشی داری ... نه لباس درست حسابی داری ..... کجا میخواستی بری ... منو هم مجبور کردی با این دمپایی ها بپرم بیرووون
بکی همچنان داشت غر میزد و از من جلو تر راه میرفت که به خونه رسیدیم بکی حتی درو هم باز گذاشته بوووود ..... خندیدم و نیشمو تا گوشم باز کردم همنجور خوشال داشتم فکر میکردم که بالشتی که بکی انداخت محکم خورد به صورتم: چته ... واس خودت میخندی ... میدونی من فردا چ امتحان مهمی دارم ... ببین ساعت چنده ... بگیر بخواب
_اینجا؟
بکی: نه پس بغل منننننننن
خندیدم: نظر خوبیه هه
بکی اخم کرد به طرف پله ها رفت و رفت بالا
به ساعت نگا کردم ..... ساعت 3 بود و من هنوز نتونسته بودم بخوابم اول اینکه پیش بکی خوابیدن رو به این کاناپه ترجیح میدادم دومم اینکه هر چ قدر میکردم پاهم جا نمیشد و یاا باید جمع میکرد یا باید بالا نگه میداشتم واقعا داشتم دیوونه میشدم که صدایی شنیدم....چشامو باز کردمو و ی روشنایی دیدم بلند شدم و نشستم و به پشت سرم نگا کردم ... چراغش روشن بود و بکی جلو یخچال پشت بهم داشت اب میخورد برگشت و با دیدن من اب پرید تو گلوش چند بار به سینش ضربه زد: ترسیدم .... چیکار میکنی این موقع
-میپرسی؟ ... ینی خداییش به نظرت من اینجا جا میشم کمر پاهام گردنم همش گرفت اونقدر ک این کاناپه کوچولو عه
بکی خندید: گوش دراز ..... کاناپه کوچولو نی تو خیلی بلندی هه .....میخواستی زمین میخوابیدی خو؟
-رو این پارکتا؟ و چپ چپ بهش نگا کردم: خو چیه ... باش بیا بالا اتاق من بخواب ....
لبخندی زدم و پشت سرش از پله ها به طرف بالا راه افتادم که وسط راه بکی یهو برگشت: فک خاام نکنیااااا اومدی اتاقم چون تنها اتاقی که زمین فرش و موکته اتاق منه بعدشم رد زمین میخوابی
سرمو به نشانه ی مثبت حرکت دادم و به طرف اتاق رفتیم .... پایین تخت بکی دراز کشیده بودم و واس خودم لبخند میزدم به حرفای بکی به رفتارش به حرکتاش به اینکه الان پیشمه.....
صب
از دید بکی
چشمامو با صدای زنگ گوشیم باز کردم و به ساعت نگا کردم دیر شده بووود : صد در صد لوهاااااانه
گوشیو برداشتم .. لوهان بووود: اااا لوهانا ... الان تو راهم ببخشید الان میام کجایی تو؟...باش منم الان میرسم
گوشیو قطع کردم ... دیرم شده بود برگشتم و با دیدن صورتش تو چند میلی متری صورتم محکم هلش دادم .. افتاد زمین: اخ ... چیکار میکنی
سریع از رو تخت پا شدم و لباسامو صاف کردم: تو .... تو رو تخت من چ غلطی میکردی ها؟
چانی: انتظار چیو داشتی ؟.... خو خیلی سرد بووود زمین چیکار میکردم
بالشتو برداشتمو کوبیدم صورتش و رفتم حموم ... درو قفل کردم ... تو اینه خودمد نگا کردم ... دستمو گزاشتم رو قلبم ... واقعا تند میزد .... چرا؟
از دید چانی
با کوبیده شدن بالشت به صورتم بکی وارد حموم شد ... لبخندی زدم ..... خیلی خوشال بودم ... بکی واقعا خواب سنگینی داشت تا صبح هی موهاشو پیشینیشو گونه هاشو و همه جای صورتشو هی میبوسیدم ولی اون اصلا بیدار نمیشد واقعا خوشال بودمو و نیشم باز تا گوشام باز بووود بلند شدم و اتاقو یکم جم و جور کردم به ساعت نگا کردم دیر شده بووود یاد امتحان بکی افتادم سریع پاشدم و رفتم پایین و واسش صبحونه درس کردم .... لباس مدرسه نداشتم ... حالا باید چطوری میرفتم مدرسه .... که دستیو رو شونم احساس کردم : چیه گوش دراز تو فکری ... بیا اینا رو بپوش زوود بریم که من دیرم شده .. که با دیدن صبحونه کولشو گزاشت زمین و نشست سر میز و شروع کرد به خوردن لبخندی زدم: اینا لباسای پارسالته؟
با دهن پر غذا: همممممم
رفتمو لباسارو پوشیدم ... به نظرم واقعا خنده دار بووووود شلوار که بیشتر شبیه شلوارک بود تا شلوار بلیز و کتم که دیگه هیچ ... واقعا مسخره شده بود ریختم
رفتم به طرف بکی با دیدن من غذا پرید گلوش و شروع کرد به سرفه کردن ... رفتم و واسش اب ریختم دادم دستش: ینی تا اون حد مسخرس؟
بکی با خنده: خخخ نه واقعا خیلی ...... با .. حاله
اخم کردم و به طرف در رفتم .... تا مدرسه من جلوتر از بکی راه میرفتمو اخم کرده بودم و بکیم از پشتم میومد و ریز ریز می خندید
خنده هاشو دوست داشتم
رسیدیم مدرسه .. لوهان که دم رد مدرسه واستاده بووود و به زمین خیره بود که بکی صداش کرد لوهان با نگرانی اومد سمتمون و اخمی بهم کرد و دست بکیو گرفت و برد : با این چرااا؟
-ااا تعریف میکنم براااات بعدا بیا بریم تو .. دیره
رفتن تو کلاس  منم وارد کلاس خودم شدم ... با ورودم احساس کردم که همه سعس کردن جلو خندشوونو بگیرن ... با اخم همیشگی وارد شدم و جای خودم نشستم
سهون: هووووی کجا بودی دیشب
-بهترین جایی که میتونستم باشم خندیدم: میگم بهت
ک هر دومون با صدای معلم خفه شدیم
مدرسه تموم شد طول مدرسه حتی بکیو تو غذا خوری هم ندیدم ... معلوم بود واقعا امتحان سختی داشتم
از دید بکی
زنگ خووورد: هه لوهان امردزم تموم شد زود باش پاشو بریم خونه
تو راه خونه بودیم : خب بگووووو چرا با اون پسره بودی صب:
لوهان خیلی جدی حرف میزد همچیو واسش تعریف کردم : راسی لوهان ی جوری شدی نکنه امتحانو خراب کردی
فلش بک
لوهان جلو در سالن منتظر بوود و هی به ساعتش نگا میکرد بکی باز دیر کرده بووود امردزم که قرار بووود تنها بیاد (لوهان با مامانش اومده بوده ... بچه ننه خخخ)
گوشیشو برداشت و به بکی زنگ زد... بکی گفت ک تو راهه ولی لوهان از تن صداش میفهمید ه دروغ میگه و هنوز تو رختخوابه .... هنوز نیم ساعت واس امتحان مونده بود روی صندلیه جلو در سالن نشسته بود که ی پسر پیشش نشست سرشو برد بالا و بهش نگا کرد .. همون پسر بود ... سهون
از اون صندلی پاشد و روی اون یکی نشست سهون خندید: منتظر دوستتی؟
جوابی نیس
بلند شد و به طرف صندلیه لوهان اومد لوهان بلند شد و با صدای بلندی: اح به تو چه اخه چی میخوای از من برو پی کارت
سهون لبخندی زد: والا با تو کاری ندارم منم منتظر دوستمم
(اره جون عمت)
سهون: راس میگم .... راسی این دوستت بکهیون خبری نداره ازش ؟
-چرا باید ازش خبر داشته باشه
سهون: (انگار شب ندیدم ک بردش خونش چانی رو) (اینو با خودش گفتااا بچه ها)
بعد کلی جر و بحث یهو از دهن سهون در اومد و مجبور شد به لوهان همه چیو بگه که چانی گی و عاشق بکیه و شبم با خودش بردشتشو و اینجووور چیزا
کلا خصلت سهون همین بووود هیچ رازی رو نمی تونست نگه داره هه
پایین فلش بک
لوهان همچنان سرش پایین بود و داشت فکر میکرد به حرفای سهون که بکی زد به بازوش: هی پسر چته؟
لوهان بازوی بک رو گرفت : ببین بک از اون پسره ... چانیول ..... فاصله بگیر اون یکم عجیبه ... واست دردسر درست میکنه هاا
بکی خندید: نه با لوهان .. اونجوریام نیستا ..... اخلاقش زمین تا اسمان با چیزی ک من فکر میکردم متفاوته
که صدای خانومی اومد که لوهانو صدا زد ... مادر لوهان بود که با ماشین بقلمون واستاده بود و از پنجره لوهانو صدا میزد
لوهان نگاهی به من کرد و از هم خداحافظی کردیم ... رسیدم خونه ظرفایه صبحونه رو جم کردم و نشستم رو کاناپه نمی دونم چرا ولی همش فکرم پیش چانی بووود که الان چیکار میکنهه ... کجاس .. برگشت خونش ... حتی امروز تو مدرسه هم ندیدمش ... جالب بود صب از هم جدا شده بودیم ولی دلم واسش تنگیده بودددد ... گوشیمو برداشتم خواستم بهش زنگ بزنم ولی یادم افتاد که گوشیش گم شده لبخند تلخی زدمو و گوشیو کنار گزاشتم رو کاناپه دراز کشیدم ...... اححح چرا اینهمه به فکرشم اخه؟ گوشیو برداشتم: شاید گوشیش دستش باشه ... هه اگه نباشه هم من امتحان کردم دیگه
زنگ زدم(خیلی وقت پیش شمارشو داشته) اولین بوق.... دومین بود ...... سومین بوق ... الوووووووو .... با شنیدن صداش قلبم شروع به تپیدن کرد
از دی چانی
از مدرسه برگشتیم با سهون جلوی پارک از سهون جدا شدم ... نمی خواستم اون خونه برم ... منتظر عذر خواهی کااای بودم ... نه منتظر این بودم تا بکی بهم زنگ بزنه تا برم خونش ... خیال خااام
همینجور تو فکر بودم و به صفحه ی گوشیم خیره بودم که: چیه منتظر تماس کسی هستی؟
این صدای کای بود برگشتمو بهش نگا کردم اومد نشست پیشم: ااا چان... چانیول ... من واقعا به خاطر دیروز متاسفم ... باور میکنی چیزی یادم نمیاد بچه بهم گفتن شاخ رد اوردم واقعا متاسفم ... خودت ک میدونی شما ها بهترین دوستای منین هم دوستم هم خانواده ام....
کای داشت حرف میزد و من فقط به صحفه گوشیم خیره بووودم میدونستم ک کای پشیمون میشه (اونروز هم به خاطر بی محلی های دیو مست کرده بوده ..... هی کایسووووو خخخ) کای همینجور حرف میزد و منو دوباره به خونه دعوت میکرد که یهو با ظاهر شدن اسم بکی رو ی صفحه گوشیم دستمو جلو دهنه کاش گزاشتم نفس عمیقی کشیدمو جواب دادم: الووووو
-اااا پارک چانیول؟ گوشیت دستته ... پیداش کردی؟
-هه اره سهون داد بهم چه خبر چی شده؟
-هیچ خواستم ببینم .... اممممم کجایی؟
-پارک
-پارک چرا ؟
-خونه ندارم ک برم
و کای زیر دستم که هنوز رو دهنش بود شروع کرد به حرف زدن
-خب ... میگی بیا خونه من باز منکه تنهام
نیشمو باز تا گوشام باز کردم: باااااااااش
خداحافظی کردمو گوشیو قطع کردم: کای واقعا ممنون رفیق ... من از دستتت اصلا ناراحت نیستم حتی ازت متشکرم ... کومایو چینگووووو
کای ک همچنان با دهن باز نگام میکرد سرشو تکون داد و از هم خداحافظی کردیم و من به ظرف خونه بکی به راه افتاااادم
.
.
..
خب چطور بوووود؟




نوع مطلب : FIC: sudden LOVE، 
برچسب ها : فن فیکشن های اکسو، بهترین داستان های اکسو، جالبترین داستان های اکسو، فیک sudden love، فیک ها عاشقانه، فیک ها غمگین، داستان های غمگین،
لینک های مرتبط :


1396/05/13 20:53
Usually I don't read post on blogs, but I wish to say that this write-up very forced me
to check out and do so! Your writing taste has been surprised me.
Thank you, quite great post.
1396/05/10 20:25
Hello! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.
Is it very hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about creating my own but I'm not sure where to begin. Do you
have any points or suggestions? Thank you
1396/04/10 08:21
Ridiculous story there. What occurred after? Good luck!
1396/04/4 20:26
چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در
آیا واقعا کار بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف شما قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای کوتاه در حالی که.

من این کردم مشکل خود را با جهش در منطق و یک خواهد را سادگی به پر همه کسانی معافیت.
اگر شما که می توانید انجام من خواهد مطمئنا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
1396/02/25 03:18
Normally I don't learn post on blogs, but I would like to say that this write-up very forced me to check out and do so!

Your writing taste has been amazed me. Thank you, quite great article.
1396/02/18 10:03
Since the admin of this site is working, no question very quickly it will be famous, due to
its feature contents.
1396/01/25 15:27
I just like the helpful information you supply for your articles.
I'll bookmark your blog and check once more here frequently.
I'm quite certain I will learn many new stuff right
right here! Best of luck for the following!
1396/01/22 05:29
I got this website from my pal who shared with me concerning this site and at the moment this time I am browsing this web page and reading very
informative articles or reviews at this place.
1395/06/18 17:15
زهرا جون ممنون که انقدر زحمت میکشی و رمان های جالب میذاری خیلی عالی بود خواهش میکنم پارت 4 بذار مرسی:-)
1395/06/18 17:11
زهرا جون خیلی عالی بود دستت درد نکنه که انقدر رمان های جالب مینویسی خواهش میکنم سریع تر پارت 4 بذار مرسی ازیزم
1395/06/18 17:11
زهرا جون خیلی عالی بود دستت درد نکنه که انقدر رمان های جالب مینویسی خواهش میکنم سریع تر پارت 4 بذار مرسی ازیزم
1395/06/18 17:11
زهرا جون خیلی عالی بود دستت درد نکنه که انقدر رمان های جالب مینویسی خواهش میکنم سریع تر پارت 4 بذار مرسی ازیزم
1395/03/22 15:20
زود بقیش رو بزار لطفا
مرسیییی
1394/12/28 17:31
این وب دیگه بروز نمیشه؟! اخه تاریخ این پست ماله ٧ ماهه پیشه o.o
1394/12/24 20:14
سلااااام زود زود اپ کن منتظر بقیش هستم خداااا هر چه زود تر هونهانیش کننن خووووهش
1394/11/3 00:06
عالی بود مرسییییییی
1394/09/11 16:43
عالی بود خاهشا ادامه
100 لایک
1394/07/12 16:46
خییییییییییییییلللللییییییی بدین . من دارم دیوونه میشم بقیه شم بذارین تورو خدا از کارو زندگیم زدم دنبال این افتادم زودتر قسمت بعدو بذار خواهشن
1394/07/11 21:13
وااااااااایییییی ابجی تورو خدا زودتر 4 و بذار که دارم دیوونه میشم دست گلتم درد نکنه راستی از لوهان هم بذاری ممنون میشم
1394/06/21 16:04
vaaaaaaaaaaaaaaaaay chan
1394/05/13 15:41
بچه های این وب دیگه داستاناشونو ادامه نمیدن؟؟!!
1394/05/12 03:35
سلااام وای من این وبو تازه دیدم داستانت خیلیم باحاله یه شبه کشو خوندم....
1394/05/2 01:08
سلام گلم ممنون که ادامه دادی خیلی منتظر بودم حالا هم که این قسمتو خوندم فهمیدم بازم باید انتظار بکشم
تا قسمت بعد دیونه نشم شانس اوردم
خیلی عالی بود چقدر چانی شیطونه بکی ساده پیش گرگ خوابیده فکر کنم یواش یواش بکی هم عاشق چانی بشه وااااااااااااااااااااای خدا چه فیکی بشه ممنون عزیزم و خسته نباشی
ZaH Raعزیزم ممنون از توجهت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


♂ ❤ ♂
✘سلام به بروبچ کی پایی...به وب ما خوش اومدین
این وبو فقط واس اکسو زدیم
قراره اینجا براتون فیک های پارسی اکسویی آپ کنیم
ولی به حمایتتون احتییاج داریم
لطفا با نظراتون ساپورتمون کنین
اولین نیستیم ولی میخوایم بهترین باشیم
پیج اینستای وبو هم دنبال کنین.....تا از آپدیت های وب باخبر شین
کومایو چینگو ها
instagram ID: exo_fanfiction_s

مدیر وبلاگ : ZaH Ra
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید این ماه:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل پست ها:
آخرین بازدید: