تبلیغات
♂❤♂EXO couples fanfictions - PART 3 (انتقام) REVENGE
 
♂❤♂EXO couples fanfictions
【We aRe ONE We aRe EX♡L】
 
 
1394/05/2 :: نویسنده : ZaH Ra


من اوووووووووووووووووووومدم با قسمت سوم فیک انتقام

بچه خیلی با عجله نوشتم این قسمتو اگه ی کوچولو سوتی داشت منو ببخشید
راسی خبر خوش از قسمت بعد جو فیک عوض میشه ... خیلی اعضای دیگم میان تو
به خصوص عشق خودم که از قسمت بعععععد هستش
خخخخخ
حالا بریم ادامه تا قسمت سومو بخونین
admin ZAHRA
اداااااااااااااااامه

سال 2015
هوا هنوز کاملا روشن نشده بووود ... نزدیکای ساعت 6 بووود البته هوا کمیم سرد بوود ....روی ی نیمکت سرد فلزی نشسته بودم و به درختای روبه روم خیره شده بودم ...  که ی نفر از پشت شالیرو انداخت گردنم ... برگشتم و بهش نگا کردم : پ .... پسرم اینجا چرا نشستی؟
دونه ی اشکی از چشای ماامنم افتادم روی صورتم با افتادنش ... قلبم تیر کشید برگشتم و دوباره به جلوم نگا کردم .... دیگه متله ی ادم پوچ تهی بودم زندگی برام سخت شده بوووود چند سال گذشته .....
-من وسایلاتو جمع کردم ... پاشو لباساتو عوض کن و بریم خونمون
.
.
رسیدیم به خونه مامانم پیاده شد و درو باز کرد و ساک منو برد تو من هنوز تو ماشین بودم: جونگین .... بیا دیگه
با صدا کردن مامنم از ماشین پیاده شدم و به طرف خونه رفتم وارد خونه شدم ی خونه ی بسیار ساده و کوچولو بوووود ... برگشتم و به ماامنم نگا کردم : امممم ... اون خونمونو فروختم ... بدهیامون زیاد بوووود .... این خونه هم عالیه منکه دوسش دارم بیا بریم اتاقتو نشونت بدم .. من همه وسایلاتو چیدم
متوجه بغض ماامنم شدم ... از خودم متنفر بوودم و از ماامنم خجالت میکشیدم ... پشت سرش به طرف طبقه بالا رفتیم وارد ی اتاق شدیم ..... اتاقی کوچولو بووود و همه ی وسایلام مرتب چیده شده بودن .. همونجور داشتم به اتاق نگا می کردم: من میرم پایین ی چیز واس خوردن درس کنم ... توام برو حموم و لباساتو عوض کن و بیااااا
سرمو تکون دادم ..... ماامنم از اتاقم خارج شد ...... رفتم طرف کتابخونه ... دنبال دفتر خاطراتم بودم ... پیداش کردم .. بازش کردم ... به تاریخ اخرین خاطره ای نوشته بودم نگا کردم : 2012 24 جولای
لبخند تلخی زدم ... اهی کشیدم اون روووز روز تولد من روز شروع بدبختی های من و خانوادم ....... دفترو ورق زدم و ی صفحه خالی گذاشتم و رفتم صفحه بعد تو اون ی صفحه خیلی چیزا بوووود تموم بدبختیای من تواون ی صفحه بووووود ...... شروع کردم به نوشتن ... 2015 24 جولای
-هه تازه متوجه شدم که امروووز تولدمه ... دقیقا سه سال بود
پا شدم ... در حموم باز کردم و رفتم تووو همه خاطراتم واسم زنده میشد توی وان نشستم ابو باز کردم ..... داشتم فکر میکردم ... به همه چیز ..... که خوابم برده بود
(بعد نیم ساعت)
صدای کوبیده شدن دررررررررر: جونگین ... جونگین ..... جونگین
چشمامو باز کردم و متوجه مامانم شدم که پشت در بود و داشت در میزد و گریه میکرد ... سریع پاشدم به طرف در رفتم .. در و باز کردم ... مامانم افتاد بغلم ... گریه میکرد: چیکار میکردی اون تو: فک کردم ... فک کردم باز .... دستمو گذاشتم جلوی دهنش و موهاشو اروم بوسیدم: من ... من خوبم مامان
مامانم سرشو اورد بالا و کمی با تعجب بهم خیره شد ... بعد متوجه لباسای خیسم شد: با لبااااس چرا ؟
-خوابم برده بوووود
مامانم لبخندی بهم زد: پاشو حموم کن بیا پایین ببین چیکار کردم واااست

مامانم رفت بیرون و من حسابی حموم کردم ... لباسامو پوشیدم : هه واقعا گشاد بودن ... یعنی من لاغر شده بودم اهی کشیدم و از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین میومدم که صداهای برخورد ظرفارو شنیدم خم شدم و به اشپزخونه نگا کردم ..... بغض گلومو فشار میداد ... ی زنی ک ی روزی 100 زیر دست داشت و حتی پختن ی نیمرو رو هم بلد نبووود الان اینطوری شده بووووود ..... به چروکیدگی های روی صورتش نگا کردم اون تو این 3 سال واقعا پیر شده بوووووود ... همشم به خاطر من به خاطر پسر بی عرضه ای مثل من .... بعد اون کاری که با اون پسره کردم ... همون پسری ک فکر می کردم عاشقشم .. هه عشق؟ بعدا متوجه شدم که فقط هوس بوده ... بعد اون کارایی که به خاطر ی هوس کردم و بعد خودکشیش (بعععله ... خخ) ... کل زندگیم زیرو رو شد نه تنها من بلکه خانوادمم کتک کار منو خوردن ..... بعد اون اتفاقا ... خبرش همه جا پیچید و روز به روز اعتبار شرکت و خانوادمون از بین رفت و بعد شکایت مادر شیومین من افتادم زندان پدرم خیلی سعی کرد ولی فقط تونست به یک سال تخفیف بده مجازاتمو ...... اون مجازاتو قبووول داشتم هفته های اول زندان بووود که افسردگی شدید گرفته بودم و بعد از ی سال که از زندان بیرون اومدم و فهمیدم پدرم به خاطر فشار روحی شدید سکته کرده و مرده ... افسردگیم شدید تر شد حتی دیگه حرفم نمی زدم و دو بارم دست به خودکشی زده بووودم وولی هر دفعش زنده مونده بودم بعد چند روووز مامانم مجبور شد منو ببره بیمارستانو (تیمارستان) بستریم کنه تا شاید خوووووب بشم ... حدود دو سال بووود که تو اون اتاق تاریک زندگی میکردم ...وی الان اینجام و از اونجا خلاص شدم ... چون اونا فکر می کردن حالم بهتر شده ولی نمی دونستن هنوووووز چه پشیمونی هایی توی دلم بوووووود و چقدر ای کاش... دارم .... ولی زندگی ادامه داشت باد در مقابل همه ی این بدبختی ها و سختی ها قوی باشم و به زندگیم ادامه بدم 
-جونگین ... چرا اونجا واستادی بیا دیگه
اهی کشیدم و به طرف ماامنم رفتم ... مامانم بغلم کرد و چندبار بوسم کرد: پسرم واقعا خوشحالم که الان پیشمی ....... از این دنیا فقط توو برااااام موندی بیا از این روووز به بعد گذشته رو فراموش کنیم ها؟
مبتونستم بغض مامانمو ببنم منم بغض کرده بودم ... بغض داشت خفم میکرد ....ک ه با اولین قطره اشکی که از صورتم سر خورد : ینی منو میبخشی؟
شروع کردم به گریه گردن نمی تونستم جلومو بگیرم سرمو پایین انداخته بودمو فقط گریه می کردم که مامانم دستشو گذاشت روی صورتم و اشکامو پاک کرد: تو ... چرا گریه میکنی؟ پدرت همیشه می گفت مرد نباید گریه کنه حالا تووووووووووو
لبخندی زدم و مامانمو بغل کردم همونجوری که ماامنمو تو بغل فشار میدادم: من تو رو خیلی وقت پیش بخشیدم ... پدرتم تو رو بخشیده ... ما هم تو اون اتفاقا مقصر بودیم ....... واس همون میگم که بیا همه چیزو فراموش کنیم ... ی صفحه جدید باز کنیم تو زندگیمون
سرمو تکون دادم و لبخندی به مامانم زدم
رفت طرف کمد و کیک کوچولو اورد بیرون و گذاشت روبه روم: بشین بخوووور ببین دست پخت ماامنت چجوریه ؟
لبخندی زدم و نشستم ... چشامو بستم ....ارزویی کردم  و شمع های 21 شکلی رو فوت کردم ... دیگه من 21 سالم بود از اون روز درست 3 سال می گذشت ... تصمیم گرفته بوووودم زندگی جدیدی رو واس خودم درس کنم ... چشامو باز کردم و ی ورق دیدم که مامانم جلوم گرفته : اینم کادوت...ببینم خوشت میاد
لبخندی زدم و کاغذو گرفتم که با دیدنش لبخندم محو شد: این ... این که معرفی نامست
ی معرفی نامه واسه شروع دانشگاه بوووود... همونجووور مات و مبهوت داشتم به ورق نگا میکردم: خوووو ... چیه ؟ هر چند یکم واست دیر شده ولی می تونی باز بری من ثبت نامت کردم از هفته بعد باید تو کلاسای دانشگاهت شرکت کنی: مامان من نمی تونم برم .... ینی ... همه منو میشناسن الان ... نمی تونم ... میشه نرم
استرس داشتم دوست نداشتم بین اداما باشم ... چون احساس میکردم همه منو میشناسن و وقتی منو میبینن با ترحم بهم نگا میکننن یا شایدم با تنفر
.
.
.
خلاصه اینکه یه هفته گذشته بووود و من حالم خیلی بهتر بوود بجز این استرس دانشگاه ..... واقعا با مامانم زندگی خوبی ساخته بودیم .... ی چیزی رو فهمیده بودم که من طی 18 سال زندگی مامانمو واقعا نشناخته بووودم ... همنیجور تو تخت بودمو داشتم فکر میکردم هک مامانمو خیلی سریع اومد تو(بدون در زدن) : کیم جونگین ..... هنوز خوابی ... دیرت شده .... پاااااشو ... از اولین رووووز
به زور مامانم بلند شدم ... حاظر شدم و هب طرف دانشگاه راه افتادم واقعا میترسیدم اگه یکی منو میشناخت چی میشد .... باید چی میگفتم؟
همینجور تو فکر بودم که رسیدم دم در دانشگاه ... سرمو بالا بردمو به تابلوش نگا کردم ... اهی کشیدم و رفتم تووووووووووووووو

.
خب خب چطوور بود بچه ها ... واقعا ببخشید خیلی با عجله نوشتم ... نشد با جزییاتش بنویسم ... منو ببخشین
راسی نظر یادتون نره هااااا




نوع مطلب : FIC: sudden LOVE، 
برچسب ها : فن فیکشن های اکسو، داستان های اکسو، جذابترین داستان های اکسو، بهترین داستان های اکسو، فیک های عاشقانه و غمگین، داستان های کای، داستان های غمگین،
لینک های مرتبط :


1396/07/1 12:07
Yes! Finally something about How does Achilles tendonitis occur?.
1396/06/27 17:04
This site was... how do you say it? Relevant!!

Finally I have found something which helped me. Thanks!
1396/05/14 02:12
Your way of explaining everything in this article is truly nice,
every one be capable of effortlessly know it, Thanks a lot.
1396/05/7 07:10
Greetings! Very useful advice in this particular post!
It's the little changes that will make the greatest changes.

Thanks for sharing!
1396/01/21 15:32
This is really fascinating, You're an excessively skilled blogger.
I have joined your rss feed and look ahead to seeking more
of your great post. Also, I have shared your website in my social networks
1395/03/22 14:17
عالیییییی
ممنوون
1395/01/3 14:49
لطفا قسمت 4 رو هم بذار ؟؟؟؟!!!!!!!
1395/01/3 14:47
عالی!!!
1394/05/3 21:10
سلام گلم
این قسمت هم خوب بود ولی قسمت بعدی احتمالا می فهمیم کای چطور عاشق میشه بیصبرانه منتظریم
ممنون نازنین وخسته نباشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


♂ ❤ ♂
✘سلام به بروبچ کی پایی...به وب ما خوش اومدین
این وبو فقط واس اکسو زدیم
قراره اینجا براتون فیک های پارسی اکسویی آپ کنیم
ولی به حمایتتون احتییاج داریم
لطفا با نظراتون ساپورتمون کنین
اولین نیستیم ولی میخوایم بهترین باشیم
پیج اینستای وبو هم دنبال کنین.....تا از آپدیت های وب باخبر شین
کومایو چینگو ها
instagram ID: exo_fanfiction_s

مدیر وبلاگ : ZaH Ra
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز:
بازدید این ماه:
تعداد نویسندگان:
تعداد کل پست ها:
آخرین بازدید: